:دانلود فایل متن کامل پایان نامه در سایت

sabzfile.com

2-5-1-     نظریه‌های بهزیستی روانی

2-5-1-1- مدل تعادل پویا[1]

براساس مدل تعادل پویا پژوهش ها در زمینه ی بهزیستی روانی براساس این تفکر بوجود آمدند که اگر شخص قادر به دنبال کردن و انجام دادن نیازهای اساسی انسان باشد، خوشحالی را تجربه می کند. این پژوهش‌ها عواملی را مشخص می کنند که عبارتند از موقعیت های بخصوص، رویدادهای درونی، ویژگی های دموگرافیک که بهزیستی را تحت تأثیر قرار می دهند. براساس مدل تعادل پویا شخصیت، قوی ترین پیش بینی کننده ی بهزیستی است (دینر، ایشی و لوکاس[2]، 2000). این مدل توسط هیدی و رینگ[3] (1992) مطرح شده و بیان می کند که افراد دارای حد متوسطی از بهزیستی هستند که توسط شخصیت آن ها تعیین می شود. آن ها عقیده دارند که افراد دارای شخصیت برون گرا نسبت به افرادی که درون گرا هستند، احتمال بیشتری دارد که رویدادهای معینی را تجربه کنند. این رویدادها سطح پایه ی بهزیستی روانی را تحت تأثیر قرار می دهند. در حالی که حوادث غیر عادی فرد را در سطوح بالا و پائین بهزیستی قرار می دهند و نه در حد متوسط. مدل تعادل پویا نیز بیان می کند که افراد زمانی که به موقعیت های بهنجار برخورد می کنند، به سطح پایه بر می گردند (دینر و همکاران، 2003).

2-5-1-2- الگوی ویسینگ و وان ایدن[4]

ویسینگ و وان ایدن(1988) یک سازه ی بهزیستی کلی را مطرح کردند که به‌وسیله‌ی «احساس انسجام و پیوستگی» در زندگی، تعادل عاطفی و رضایت کلی از زندگی مشخص و اندازه گیری می شود. آنها تأکید می کنند که بهزیستی روانی، سازه ای چند بعدی یا چند وجهی است و این حیطه‌ها را در برمی‌گیرد: عاطفه، شناخت، رفتار و روابط بین فردی.

  • عاطفه: در افراد بهزیست یا خوشبخت، احساس مثبت بر احساسات منفی غلبه دارد.
  • شناخت: این افراد رضایت از زندگی را تجربه می کنند به نظر آنها زندگی قابل درک و قابل کنترل است.
  • رفتار: این افراد، چالش‌های زندگی را می پذیرند و به کار و فعالیت علاقه دارند.
  • روابط بین فردی: این افراد به دیگران اعتماد می کنند و از تعامل اجتماعی نیز برخوردارند.

ویسینگ و وان ایدن، یک عامل بهزیستی روانی کلی را شناسایی کردند و آن را بصورت ترکیبی از کیفیت های ویژه از قبیل احساس انسجام، رضایت از زندگی، تعادل عاطفه و نگرش کلی نسبت به خوش بینی یا جهت گیری مثبت به زندگی توصیف کردند (ویسینگ و وان ایدن، 1988؛ به نقل از بهرامی، 1390).

2-5-1-3- نظریه ی ناهمخوانی

نظریه ناهمخوانی رضایت بیان می کند که افراد خودشان را با استانداردهای متنوع مقایسه می کنند که به سطح اشتیاق افراد، سطح ایده‌آل رضایت، اهداف، نیازها، موقعیت‌های قبلی و دیگر افراد وابسته است. طبق نظریه ی میکالوس[5](1985) مردم با مشاهده اطرافشان و مقایسه ی خود با دوستان و آشنایان و یادآوری گذشته، اهداف و استانداردهایی را انتخاب می‌کنند. قضاوت شادکامانه و رضایت بخش فرد به اختلاف بین موقعیت‌های اخیر و استانداردهای شخص بستگی دارد. به این معنی که اگر فرد موقعیت اخیر را خوشحال کننده تصور کند و این خوشحالی با استانداردهای شخصی فرد در زمینه‌ی شادی و بهزیستی هماهنگ باشد، فرد احساس رضایت، بهزیستی و خوشحالی می کند. در حالی که نظریه‌های ابتدایی مقایسه ی اجتماعی براساس این تفکر بوجود آمدند که یک فرد اگر در اطراف او بدترین چیزها وجود داشته باشد، خوشحال خواهد بود و برعکس اگر اطراف او خوشحال کننده باشد، ناشاد خواهد بود، نظریه‌های اخیر میزان شادی و ناشادی در افراد را براساس نوع اطلاعات دریافتی آن ها از افراد مشخص می‌کنند. اگر اطلاعات رضایت‌بخش باشد فرد موقعیت را رضایت بخش می‌داند و اگر اطلاعات رضایت بخش نباشد، فرد موقعیت اجتماعی را تهدید کننده می‌بیند (میکالوس، 1985؛ به نقل از آریا پوران،1390). براساس نظریه ی نس و ویلیامز، ارتباطات متراکم به ویژه در فیلم‌ها و برنامه های تلویزیونی همه ی انسان‌ها را به گروه‌های رقابتی تبدیل کرده است. بنابراین براساس نظریه‌ی آنان، در محیط‌های قدیم، شانس بهتری برای خوب بودن کاری وجود داشت، اما امروزه انسان‌ها در حال رقابت و مقایسه خود با فردی هستند که در دنیا جزء بهترین‌ها می‌باشد. از آنجا که افراد نمی توانند به زندگی خیالی که در تلویزیون می‌بینند برسند، در آنها افسردگی افزایش و شادکامی کاهش می یابد (دینر، ایشی و لوکاس، 2000)

 

2-5-1-4- نظریه ی هدف غایی[6]

نظریه ی هدف غایی در مورد بهزیستی ادعا می کند که بدست آوردن شادکامی به دستیابی به یک هدف یا مجموعه ای از نیازها بستگی دارد. ساختار و نوع هدف یک فرد در زندگی و رسیدن به این هدف سطح رضایت از زندگی فرد را مشخص می‌کند (دینر، 2003). نظریه ی هدف غایی نشان می دهد که بعضی از عوامل ممکن است مانع بهزیستی باشند. این عوامل شامل فقدان هدف، آرزو و یا تعارضات ناهشیار بین اهداف می باشند. رویکردهای هدف غایی اشاره می کنند که یک شخص ممکن است به علت اهداف غیرواقعی یا مشکل در مهارت‌های رسیدن به هدف نتواند به اهداف غایی زندگی‌اش برسد. در نظریه‌های معروف به هدف نهایی، باور بر این است که شادکامی و خوشبختی ذهنی زمانی به دست می‌آید که افراد به اهداف مبتنی بر ارزش‌ها و نیازهای خود، جامه ی عمل بپوشانند (دینر، 2003).

2-1-   افسردگی

در حدود 2500 سال اختلال افسردگی به عنوان یکی از رایج ترین بیماری های بشر بود، سازمان جهانی بهداشت افسردگی را در ردیف چهارم فهرست حادترین مشکلات بهداشت عمومی در سراسر جهان قرار داده است (اکیسکال، 2005). امروزه حدود 450 میلیون نفر از مردم دنیا از یک بیماری روانی یا رفتاری رنج میبرند و بیش از 150 میلیون نفر از مردم دنیا در هر برهه از زمان از افسردگی رنج می برند. آمار شیوع افسردگی در بین مردان 10 تا 15 درصد و در بین زنان 15 تا 20 درصد گزارش شده است (اکیسکال، 2005).

2-6-1-     نظریه های افسردگی

عوامل مختلفی در تبیین افسردگی مطرح شده و هر دیدگاه توضیح متفاوتی برای علت افسردگی بیان کرده است. در اینجا به معرفی نظریه های مختلف در مورد افسردگی می پردازیم.

2-6-1-1- مدل پرخاشگری درونی شده[7]

مدل فروید بر مفهومی از کارکرد ذهنی تکیه دارد که خود از مدل زیستی الگو گرفته است. در واقع، این نکته که عاطفه افسرده از بازتاب تکانه های پرخاشگرانه ای سرچشمه گرفته که به صورت دوسوگرایانه بر ضد یک موضوع عشق [8]درونی شده،جهت گیری شده، توسط هوادار فروید، کارل آبراهام پایه ریزی شد و بعدا فروید آن را گسترش داد. آبراهام و فروید فرض کردند خشم درونی [9]شده، به قصد تنبیه موضوع عشق است. به همین دلیل در تلاش برای جلوگیری از فقدان آسیب زا[10]، موضوع عشق که به تازگی درونی شده، هدف تکانه های غریزه مرگ قرار می گیرد. عنصر مرکزی در فعالیت روانی این تکانه ها، دوسوگرایی فرد افسرده نسبت به موضوع عشق (والد) است که به عنوان یک والد ناکام کننده ادراک می شود. بنابراین پرخاشگری جهت گیری شده به سمت موضوع عشق، به عنوان گناه بزرگی در نظر گرفته می شود. در نهایت، چنین دوسوگرایی بین گناه و خشم جابجا شده، میتواند به رفتار خودکشی منجر شود (اکیسکال، 2005).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   علائم و نشانه های وابستگی به اینترنت

2-6-1-2- فقدان عزت نفس و افسردگی:

بر اساس این مدل، افسردگی از ناتوانی ایگو در رها کردن اهداف و عقاید دست نیافتنی ایجاد می شود. چون ساختار ایگو در واقعیت فرهنگی و اجتماعی ریشه دارد، فقدان عزت نفس می تواند از فقدان های نمادین مثل فقدان قدرت، موقعیت اجتماعی، نقش ها، هویت، ارزش ها و هدف وجودی نیز ایجاد شود. عزت نفس بخشی از هسته عادت های افراد است و از این رو عنصری سازنده برای ساختار شخصیت است. در واقع، عزت نفس پایین، خصیصه اصلی شخصیت افسرده است. اگرچه قابل فهم است چنین افرادی در رویارویی با سختی های محیطی، می توانند به آسانی دچار مالیخولیا شوند، اما آشکار نیست چرا افراد ظاهرا با اعتماد به نفس بالا ( مانندافراد با شخصیت هیپومانیا یا خودشیفته)، هم به مالیخولیا دچار می شوند. همچنین بر خلاف آنچه که تصور می شود، دوره های مانیک ممکن است از یک خط پایه عزت نفس پایین ایجاد شود (اکیسکال، 2005).

2-6-1-3- افسردگی و تقویت[11]

محققانی مانند پیتر لوینسون، در فرمول بندی بالینی خود از افسردگی به نقایص ویژه مکانیزم های تقویت پرداخته اند. مطابق با مدل تقویت، رفتار افسردگی به فقدان پاداش های مناسب و به ویژه به دریافت پاداش های غیر ممکن مربوط می شود. از نظر این دیدگاه، بعضی محیط ها به طور پیوسته افراد را از فرصت های پاداش دهنده محروم می کنند. در نتیجه افراد را در یک حالت مزمن کسالت، فقدان لذت و نا امیدی قرار می دهند. استدلال بالا بیشتر در مواردی چون مصیبت اجتماعی [12]مناسب است تا افسردگی بالینی. یک مکانیزم مفروض موجه تر، ارائه پاداش هایی است که در پاسخ به فعالیت های درخور پاداش نیست. به عبارت دیگر، دریافت پاداش هایی که شخص خود را مستحق آن نمی داند، ممکن است به کاهش عزت نفس منجر شود. این مدل فرض می کند ناکافی بودن مهارت های اجتماعی شانس فرد را برای دریافت پاداش های بالقوه در محیط کاهش می دهد و فرد را نسبت به افسردگی آسیب پذیر می کند (لوینسون، 2008).

2-6-1-4- مدل شناختی

در سال های اخیر نقش شناخت در هیجان ها مورد توجه بسیاری قرار گرفته است و به خصوص این تغییر نگرش به سوی دیدگاه های شناختی در مورد افسردگی، شدیدتر و وسیع تر بوده است. فرض اساسی و زیربنایی در مدل های شناختی این است که فرآیند های شناختی، بین هیجان ها و پاسخ های رفتاری میانجی می شوند. به این ترتیب، گرچه عوامل شناختی در ایجاد حالت های عاطفی از اجزاء ضروری هستند ولی برای ایجاد حالت های عاطفی کافی نیستند. این فرآیندها در نگهداری و آشکارسازی حالت های ناسازگارانه رفتار بسیار مهم هستند. لازم به ذکر است که مدل شناختی برای عوامل ژنتیک، زیستی، محیطی و رشدی در ایجاد اختلال های عاطفی نقش مهمی قائل هستند (بک، 1983؛ بک و کلارک، 1988).

2-2-   اضطراب

اضطراب بیماری نسبتا شایعی است. در یک همه گیرشناسی میزان شیوع این اختلال 3تا 8 درصد تخمین زده شد و شیوع مادام العمر این اختلال حدود 5 درصد است. در جمعیت روانپزشکی 25% از بیماران به اضطراب به عنوان اختلال اصلی مبتلا هستند. در بیان اضطراب، تفاوت های فرهنگی قابل ملاحظه ای نیز وجود دارد، در برخی از فرهنگ ها اضطراب از طریق نشانه های جسمانی و در برخی دیگر از طریق نشانه های شناختی ابراز می شود. لذا در نظر گرفتن بافت فرهنگی در تشخیص این اختلال مهم است. در نیمی از موارد شروع اختلال در نوجوانی گزارش می شود. سیر این اختلال مزمن ولی نوسانی است و اغلب هنگام شروع، فشار روانی[13] را تشدید می کند. در موقعیت های بالینی این اختلال در زنان اندکی بیشتر از مردان گزارش شده و به عبارتی دیگر حدود 50 تا 60 درصد از مبتلایان زنان هستند (سلیگمن، 2010).

به طور کلی علل اضطراب به سه عامل زیر برمی‌گردد:

  • عوامل زیست شناختی و جسمانی: در افراد مضطرب، میزان بعضی از هورمون‌های موجود در خون غیر عادی است؛ بنابراین هر آن‌چه که باعث اختلال در سیستم هورمونی شود، برای بدن خطر محسوب می‌شود. باروری، کم‌کاری یا پرکاری تیروئید، پایین بودن قند خون، وجود غده‌ای در غدد فوق‌کلیوی که هورمون اپی‌نفرین تولید می‌کند و بی‌نظمی ضربان‌های قلب از این عوامل هستند (هافمن، 2010).
  • عوامل محیطی و اجتماعی: عوامل اجتماعی و ارتباطی بسیاری باعث به‌وجود آمدن اضطراب در افراد می‌شود، مانند مشکلات خانوادگی، احساس جدایی و طردشدگی،… از عوامل محیطی می‌توان تغییرات ناگهانی و غیرمنتظره را، همچون زلزله، بیماری، مرگ یکی از نزدیکان و … نام برد (هافمن، 2010).
  • عوامل ژنتیکی و ارثی: یکی از مهم‌ترین عوامل اضطراب، ژنتیک است و احتمال اضطراب در فرزندان افراد مضطرب بسیار بالا است. البته الگو قرار دادن رفتار پدر و مادر و یادگیری و تکرار کارهای آنان نقش مهمی در اضطراب فرزندان دارد (عامل اجتماعی)، ولی تحقیقات و بررسی‌های انجام‌شده بر روی حیوانات و دو قلوهایی که با هم یا جدا از هم زندگی می‌کنند و از والدین مضطرب به دنیا آمده‌اند، نشان می‌دهند که عوامل ژنتیکی نیز بسیار مؤثرند. با این وجود باور نمی‌رود که ژن به خصوصی در این مورد نقش داشته باشد، بلکه ترکیب بعضی از ژنها چنین پیامدی را به دنبال دارد. طبق آخرین تحقیقات به نظر می‌رسد که عوامل ژنتیکی در بعضی انواع اضطراب مانند اختلال هراس و ترس از مکان‌های باز نقش زیادی دارد (هافمن، 2010).

اضطراب به عنوان یک صفت دارای یک الگوی خانوادگی نیز می باشد. بررسی دوقلوها حاکی از نقش ژنتیک در بروز این اختلالات است. علاوه بر این عوامل ژنتیکی موثر بر خطر دچار شدن به اضطراب فراگیر ممکن است با موارد مربوط به افسرگی عمده رابطه بسیار نزدیکی با هم داشته باشند. اختلال اضطراب فراگیر در اکثر موارد با اختلالات خلقی[14] مانند اختلال افسردگی عمده، افسرده خویی[15] و سایر اختلالات اضطرابی مانند حمله وحشت زدگی، انواع هراس و همچنین اختلالات مرتبط با سوء مصرف مواد[16] همراه می شود. برخی از روانشناسان، اضطراب را هیجانی می دانند که موجب احساس دردی داخلی با ریشه های عمیق و اغلب ناشناخته و گاهی فراموش شده می گردد و حاصل آن ایجاد هیجانی شدید در افراد و به هم ریختن وضع تعادل است. عوامل مرتبط با اضطراب عبارتند از: سن، جنسیت، بیماری، شغل و … . اضطراب عملا در بین افرادی که در سنین بالاتری هستند، بیشتر است. در نوجوانان بیشتر از کودکان، در بالغان بیشتر از نوجوانان و در بزرگسالان به مراتب بیشتر از دیگر سنین است. شواهد نشان می دهند که دانشجویان بیشتر از میانگین جامعه در معرض ابتلا به مشکلات بهزیستی روانی مرتبط با مسائل موجود در جامعه هستند. مطالعات اخیر میزان بالای مشکلات روانشناختی خصوصا افسردگی و اضطراب را در بین دانشجویان سراسر جهان گزارش داده اند (کوئناروم، ویلیامز، هگرتی، 2005).

[1] Dynamic Equilibrium Model

[2].Diener, Ishi, & Lucas

[3].Heady& Wearing

[4]. Wissing & Van Eden Model

[5]. Micalus

[6]. Telic theories

[7] Aggression-Turned-Inward model

[8] Loved Object

[9] Turn-In-Anger

[10] Teraumatic Loss

[11] Reinforcement

[12] Social Misery

[13] Stress

[14] Mood Disorder

[15] Dysthymic

[16] Substantial Abuse