:دانلود فایل متن کامل پایان نامه در سایت

sabzfile.com

درمان شناختی رفتاری

 

اصطلاح درمان شناختی رفتاری در معنایی محدود و مشخص ، بر رویکرد درمانی جامعی دلالت دارد که توسط آرون . تی بک و همکاران او تهیه و تدوین شده است . از دیدگاهی وسیع تر ، درمان های شناختی از طیف گسترده ای از رویکردها تشکیل می شوند که از لحاظ مفهومی ، بر اساس فرضیه های زیر در یک گروه قرار می گیرند : 1) عوامل شناختی ( تفکرات ، تصورات ، خاطرات و مانند آنها ) . ارتباط نزدیکی با رفتار دارای اختلال دارند و 2) برای تغییر دادن رفتار ، اصلاح چنین عواملی مکانیسم مهمی به حساب می آید . برای اجتناب از حفظ معنایی ، باید از عبارات تغییر رفتار شناختی جهت طبقه بندی کل این فرایند استفاده کرد ، و درمان شناختی رفتاریرا به گونه  خاصی اطلاق کرد که بک مطرح می کند . در هر حال ، معمولاً ارزیابی و درمان مبتنی بر شناخت ، حداقل تا حدی ، همراه با روش رفتارهای سنتی انجام می گیرد . در حالیکه بروز رویکردهای مبتنی بر شناخت ، تحولی کم و بیش جدید در رفتار درمانی است ، اما این روش ها به عنوان درمانی که برای اشکال مختلف بزرگسالان و کودکان ، مفید واقع   می شود ، به سرعت مورد پذیرش قرار گرفته اند و از حمایت های تجربی برخوردار شده اند ( ماهر ، 1378 ، ص 28 ) .

درمان شناختی رفتاریبر این اصل استوار است که عقاید مشخص ، استانداردهای شخصی ، و احساسات خودکارآمدی شدیداً بر رفتار فرد اثر می گذارند ( بندورا ، 1977 ، 1986 ؛ بک ، 1976 ؛ الیس ، 1962 به نقل از فلاح زاده 1382 ) شناخت درمانی بر فنونی تأکید دارد که برای تغییر شناخت ها نسبت به تقویت فوری رفتار آشکار طراحی شده اند . شناخت درمانی مبنی بر این فرض است که تغییر در تعبیر یک واقعه می تواند منجر به تغییر در واکنش های هیجانی و روان شناختی فرد نسبت به آن واقعه شود . گرچه این رویکرد نوعاً فنون شرطی سازی را به کار می برد ، تأکید بر توانایی بیماران برای فکر کردن و ارزیابی درباره رفتارشان است . چون هم تغییر و اصلاح رفتار و هم شناخت درمانی معمولاً از راهبردهای دوگانه استفاده می کنند ، شناخت درمانی فرض می کند که بیماران اغلب در افکار به وجود آورنده درد اغراق می کنند ، بنابراین احساسات عینی مربوط به درد را بدتر می کنند و نهایتاً بخش روان شناختی و تجربه فیزیکی درد را افزایش می دهند . آلبرت بندورا ( 1986 ) اظهار کرد که خودکارآمدی ادراک شده[1] می تواند به وسیله کاهش استرس و تنش فیزیکی جانشینی به جای درد به وجود آورد . به همین دلیل ، بسیاری از شناخت درمانگران به روش های مختلفی برای کاهش درد بیمارانشان تلاش می کنند . بندورا فرض کرد که شناخت درمانی ممکن است احساسات مربوط به درد را ، خواه در سطح انتقال روان شناختی ، یا در سطح آگاهی ، سد کنند . دلیل او این بود که عقاید فرد بر اثر پلاسیبو به گونه ای تحت تأثیر قرار می گیرد که شبیه به تأثیر اندروفین[2] هاست ، یعنی جنگجویان طبیعی ضد درد در بدن ( بندورا ، 1986 ؛ و بندورا و همکاران ، 1987 ) . این یافته ها ممکن است گویای این مسئله باشد که یک نفر از سه نفر کل بیمارانی که پلاسیبو دریافت می کنند ، آرام می شوند . به این خاطر که اندروفین ها ، یک واکنش بیوشیمیایی نسبت به پلاسی بوها تولید می کنند ، در نهایت بعضی از این آرامش دهنده ها که برای کنترل درد مورد استفاده قرار می گیرند و از روش هایی مانند شناخت درمانی یا انواع دیگر درمان های روان شناختی استفاده می کنند ، فقط اساس فیزیکی دارد که از پزشکی گرفته شده است . شناخت درمانی ، همچنین برای کاهش درد در سطوح دیگر ، عمل می کند . خودکارآمدی بالا به بیماران مبتلا به درد اجازه می دهد که توجه خود را به موضوعات دیگری غیر از درد خود برگردانند . وقتی که افراد اطمینان دارند که می توانند با افزایش قریب الوقوع درد کنار آیند ، کمتر مستعد فکر کردن درباره درد هستند ، بنابراین درد و رنج خود را کاهش می دهند.  ( برانون و فیست ، 1997 ، ص 151 ) .

 

انواع  روش های شناخت درمانی

 

درمان عقلانی – عاطفی الیس : آلبرت الیس در ابتدا پیرو روش روانکاوی فروید بود . او در جریان فعالیت های درمانی خود با روش روانکاوی ، متوجه شد که گرچه بیماران با صحبت کردن درباره تجارب کودکی و یادآوری آن تجارب ، نسبت به مشکلات خود بینش کسب می کنند ، این بینش کمک چندانی به حل مشکل آنها نمی کند او رویکردی به نام عقلانی – عاطفی به وجود آورد که منادی شناخت درمانی جدید شد . طبق نظر الیس ، تحلیل مشکل رفتاری فرد الگویی را که افکار غیر منطقی یا خطر آفرین را که چنین رفتاری را تحت تأثیر قرار می دهند ، آشکار می کند . به عبارت دیگر ، افکار سرچشمه مشکلات رفتاری هستند . الیس بر این باور بود که انسان ها قادرند از منطق برای کنار آمدن منطقی با مشکلاتشان استفاده کنند . سپس ، درمان او بر این فرض قرار گرفت که فرد دارای توانایی سنجیدن سیستم باورهایش به طور منطقی است و همچنین قادر است آن سیستم را زمانی که نیاز باشد تغییر دهد ( برانون و فیست ، 1997) .  بنابراین ، اعتقاد پیدا کرد که راه حل مشکلات بیماران را باید در موقعیت هایی که این مشکلات در آنها بروز می کند جستجو کرد ، نه در گذشته آنها. او ، با تغییر تأکید از گذشته به حال ، روشی را که منطقی – هیجانی نامید ، ابداع کرد . هدف الیس از ایجاد این روش آن بود که به افراد کمک کند تا بر مشکلات هیجانیشان غلبه نمایند ، و در این راه از شیوه های منطقی فکری کمک گرفت . روش الیس بر این فرض استوار است که بین آنچه به خود می گوییم و نحوه احساس هایمان رابطه نزدیکی وجود دارد . به سخن دیگر ، بنا به اعتقاد الیس ، غالب مشکلات هیجانی افراد و رفتارهای وابسته به آن هیجان ها از بیانات غیر منطقی آنان با خود به هنگام رویارویی با رویدادهایی که مطابق میلشان رخ نمی دهند، ریشه می گیرند . کسانی که در برخورد با رویدادهای مخالف میلشان نامعقول و غیر منطقی عمل     می کنند هر چیز کوچک را یک مصیبت می نامند و غالباً به خود می گویند که اتفاقات در حدی ناگوارند که تحملشان غیرممکن است ( سیف ، 1373 ، ص 324 ) .

الیس معتقد بود که باورهای غیرمنطقی پایه تعداد زیادی از مشکلات است . همه این مشکلات با گفتگوی درونی تقویت می شوند . به این صورت که فرد با خود گویی های باورهای غیر منطقی و انتظارات غیر معقول بدبختی و بیچارگی خود را ابدی می کند . الیس اظهار کرد که مؤثرترین راه برای سبک کردن مشکلات استرس زا ، تغییر باورهای غیرمنطقی است . رهایی از دست یک رئیس متکبر ممکن است امکانپذیر نباشد ، اما یک کارمند رنجور ممکن است بار دیگر با این موقعیت با استرس کمتری کنار بیاید . مدیریت شناختی از طریق به کاربردن       خودگویی های منطقی که منجر به درک منطقی موقعیت استرس زا می شود و راه مؤثرتری برای کنار آمدن با رئیس جلوی پای فرد می گذارد ، اتفاق می افتد . کارمند دیگری که با چنین رئیس متکبری کار می کند ممکن است این تجربه را با چنین خودگویی غیر منطقی « فاجعه آمیز » کند مانند « به این خاطر که رئیسم آدم زورگویی است ، من در شغلم بدبخت و بیچاره ام » . درمانگر به این شخص یاد می دهد که خودگویی های منطقی را برای این موقعیت غیرمنطقی جانشین کند ( برانون و فیست ، 1997 ، ص 150 ) .

او بیان می دارد که انسان ذاتاً تمایلات بیولوژیکی استثنایی و نیرومندی برای تفکر و عمل به شیوه خاص دارد ، که این شیوه ممکن است در جهت منطقی و یا غیر منطقی باشد . او جهت تفکر و عمل فرد را تابع محیط خانواده و فرهنگی می داند که فرد در آن رشد می یابد . او انسان را از نظر بیولوژیکی ، عمدتاً موجودی می داند که در جهت تخریب نفس و ارتکاب امور بد ، گام بر می دارد ، و آمادگی ذاتی شدیدی برای تفکر غیرمنطقی و غیر عقلانی دارد . به عقیده الیس دیگر تمایلات ذاتی و نامطلوب هر انسانی احساس نیاز مفرط است به اینکه خود را برتر از دیگران و صاحب همه مهارت ها بداند ، توسل به نظرات احمقانه و بد ، پرداختن به تفکر آرزومندانه ، توقع خوبی و خوش رفتاری مداوم از دیگران ، محکوم کردن خود در مواردی که ضعیف عمل می کند ( شفیع آبادی ، ناصری ، 1373 ) .

الیس و دیگر درمانگران شناختی تغییر در ساختارهای شناختی و باورها را به عنوان هدف نهایی درمان در نظر         می گیرند . الیس ( 1970 ) درمان را به عنوان نیاز به ایجاد یک « تغییر اساسی و شناختی عمیق در گمان ها و باورهای اساسی مراجع ، بخصوص فرض های مطلق گرایانه ، و شیوه های غیرمنطقی نگاه کردن به خود ، دیگران و جهان »   می بیند . در تلاش برای تغییر دادن نظام باورهای غیر منطقی مراجع ، رویکرد اساسی بدین گونه است که چنین الگوهای غلط تفکر با نمونه و مثال برای مراجع روشن و شناسانده می شود ، واقعی و منطقی فکر کردن تمرین و تکرار می شود « خودگویی های منفی » تغییر داده می شود ( شلدوم ، 1995 ، ص 221 ) .

الیس معتقد است که نکته مهم در درمانگری منطقی – هیجانی تأکید بر قبول خطرات است ، با بهره گیری از      روش های تشویق کننده سعی می شود که بیمار شانس خود را بیازماید و خطر را بپذیرد ، زیرا اگر پذیرای خطر نباشد تلقین های منفی که به خودش می کرده است ضعیف و بی رنگ می شوند . الیس در روش خود از فرد می خواهد تا درباره مشکل خود فکر کند ، از خود سؤال کند که به چه دلیل این مشکل به نظرش یک فاجعه می رسد ، آنگاه برای حل مشکل خود راهی بیاندیشد ( آزاد ، 1376 ، ص 121 ) .

آموزش به خود مایکنبام : واضع روش آموزش به خود[3] ، دونالد مایکنبام (1986 ) است . او روش خود را تغییر رفتار شناختی نامیده است . این روش قویاً بر سخن گفتن با خود تأکید دارد . منظور از « آموزش به خود » این است که شخص به خودش بگوید که در موقعیت های مختلف چه کاری انجام دهد . مایکنبام معتقد است که این خود سخن گفتن منجر به تغییرات مطلوب رفتاری می شود . روش آموزش به خود مایکنبام از دو منبع عمده زیر سرچشمه می گیرد : 1) درمان عقلانی – عاطفی الیس و تأکید آن بر اینکه گفتگوی درونی غیر منطقی علت عمده آشفتگی های هیجانی و عاطفی است ، 2) مراحل تحولی زبان که طبق آن کودکان سخن گفتن درونی و کنترل کلامی – نمادی را بر رفتار خود کسب می کنند ( لوریا ، 1961 ) . انواع راهبردهای شناختی برای کنار آمدن با درد و یا استرس به وجود آمده است که یکی از آنها از فنون مقابله[4] مقابله می باشد.

فنون مقابله ( دنیس تورک [5]، دونالد مایکنبام و همکارانش ، 1982 ، 1983 ؛ مایکنبام و تورک ، 1976 ؛ تورک ، 1978 ؛ تورک ، مایکنبام و جنست[6] ، 1983 ؛ تورک و روی[7] ، 1992 به نقل از فلاح زاده ،1382)  یک برنامه شناختی برای کنترل درد به وجود آوردند و مایکنبام و روی کامرون [8]( 1983 ) یک راهبرد مشابه برای کنترل استرس ایجاد کردند . هر دو روش بر پایه فنون مقابله قرار دارند ؛ در این روش ، درمانگر به وسیله تولید یک پاتوژن ضعیف ( در اینجا پاتوژن ، یک استرسور است ) تلاش می کند مقداری مصونیت در مقابل سطوح بالای درد و استرس به وجود آورد . به این خاطر که درد در نهایت به صورت جزئی ناشی از عوامل روان شناختی است ، درمانگرانی که از فنون مقابله استفاده می کنند ، ابتدا بیماران را وادار می کنند در مورد منبع درد خود به صورت متفاوت فکر کنند ، طی این مرحله عقلی سازی مجدد ، بیماران برانگیخته می شوند یک تبیین روان شناختی برای بعضی از دردهایشان قبول کنند و به این درک برسند که چگونه رفتار درمانی می تواند کمک کننده باشد . مرحله مفهوم سازی ، یک مداخله شناختی است که طی این مرحله درمانگر با مراجعان برای تعریف و روشن سازی مشکلاتشان کار می کند . طی این مرحله عینی آموزش ، بیماران درباره مقابله با استرس و اینکه چگونه این تکنیک می تواند استرس آنها را کاهش دهد، آگاه می شوند هرگاه بیماران تأثیرپذیری بالقوه روان شناختی مبتنی بر درمان را بپذیرند آماده می شوند که وارد مرحله دوم شوند – یعنی کسب و تمرین مهارت ها . طی این مرحله درمان ، بیماران مهارت های آرامسازی و کنترل تنفس را یاد می گیرند . به این خاطر که آرامسازی جسمی و روانی با تنش و اضطراب ناهماهنگ است ، یادگیری آرامسازی می تواند یک وسیله ارزشمند در کنترل درد باشد . همچنین بیماران می توانند یاد بگیرند توجهشان را از تجربه درد با تمرکز بر یک حس فعلی مانند یک آبشار خنک ، یا با تمرکز بر توجهشان بیرون از خود – مثل شمردن لکه های روی سفال های سقف یا فکر کردن درباره فیلمی که اخیراً دیده اند ، به راه دیگری هدایت کنند . مرحله کسب و تمرین مهارت ها شامل بخش های آموزشی و نیز  بخش های رفتاری برای افزایش مهارت های کنار آمدن بیماران است . در این مرحله ، بیماران راه های جدید کنار آمدن با استرس را یاد می گیرند و تمرین می کنند . یکی از اهداف این مرحله بهبود خود دستوردهی[9] به وسیله تغییر شناخت هاست ، یعنی فرایندی که شامل کنترل گفتگوی درونی فرد ، یعنی خودگویی اوست بعد از آنکه بیماران این مهارت های متعدد را کسب و یکپارچه کردند ، برای ورود به مرحله نهایی درمان آماده می شوند . طی این مرحله ، بیماران مهارت های کنار آمدنشان را در محیط طبیعی خود به کار می برند . برای اینکه بیماران احساس خودکفایی بیشتری پیدا کنند و روش هایی را برای ارزیابی پیشرفت خود بدست آورند به انجام تمرین و فعالیت های بدنی برانگیخته می شوند . همچنین طی این مرحله ، بیماران دردمند ، بر اساس گزارشی که از درد خود می دهند ، دارو دریافت می کنند . آنها همچنین تشویق می شوند که به تدریج زمان بین دوزهای مصرف دارو را افزایش می دهند در حالیکه مقدار دارو را کاهش می دهند . طی این مرحله ، درمانگران ، دستورالعمل هایی را برای زوجین یا دیگر اعضای خانواده در مورد روش های بی اعتنایی به بیماران ، مخصوصاً زمانی که رفتارهایی در زمینه دردشان نشان می دهند و تشویق رفتارهای حاکی از سلامتی مانند سطوح فعالیت های بدنی زیاد ، و کاهش استفاده از دارو ، کم شدن تعداد دفعات رفتن پیش دکتر ، یا افزایش تعداد روزهایی که سرکار رفته است ، ارائه می دهند . نهایتاً اینکه ، مفهوم یا ساخت بیماران با کمک درمانگرانشان ، یک طرح بعد درمانی برای کنار آمدن با دردهایی است که در آینده به وجود می آید . طی مرحله کاربرد و پیگیری ، بیماران در مرحله ای قرار دارند که تغییرات شناختی را که در دو مرحله قبلی کسب کرده اند ، تمرین می کنند.آنها باید این حقیقت را قبول کنند که ممکن است درد برگردد ، که گاهی این درد از همیشه شدیدتر است، و اینکه    « عود بیماری »[10]دال بر این نیست که درمان غیر مؤثر بوده است . در عوض ، بیمارانی که مدت زیادی نیازمند نبوده اند با تعدادی از مهارت های خودکمکی و با اعتماد به اینکه می توانند با این تجربیات کنار بیایند علائم بیماری شان برطرف می شود ( برانون و فیست ، 1997 ، ص 151 ) .

والری به طور موجز، روش آموزش به خود دستوردادن مایکنبام را طی مراحل زیر معرفی می نماید :

الف : آموزش دادن به مددجو برای تشخیص دادن و آگاه شدن از رفتار ناسازگارانه .

ب) درمانگر ضمن اینکه شیوه های عمل کردن درست را توضیح می دهد رفتار مناسب را به مددجو می آموزد ، این آموزش های کلامی شامل برآوردی از شرایط مورد نیاز برای عمل کردن ، دستوردادن به خود به منظور هدایت تدریجی عملکرد مناسب ، بیانات شخصی که بر کارآمدی شخصی تأکید می کنند و نگرانی از شکست را خنثی  می نمایند ، و تقویت شخصی نهان برای عملکرد موفقیت آمیز .

ح: سپس مددجو ضمن اینکه دستورات مقتضی به خود را بلند بر زبان می آورد رفتار هدف را انجام می دهد و بعد آنها را به طور نهان یا درونی تکرار می کند . بازخورد درمانگر در این مرحله به مددجو کمک می کند تا اطمینان حاصل نماید که حل مسئله از راه دستور دادن به جای شناخت های مورد اضطراب قبلی خواهد بود ( ویلسون والری ، 1980 ، به نقل از سیف ، 1373 ، ص 43 ) .

مایکنبام معتقد است که سخن گفتن با خود یا تلقین به خود در ایجاد رفتارهای سازگارانه مددجو آموزش می دهد تا به خود تلقین مثبت بکند یا جملات و عبارات تشویق آمیز و تأیید کننده به کار ببرد . برای مثال ، به مددجو سفارش می کند تا این گونه با خود استدلال نماید : « اگر من پیش از ایراد سخنرانی مضطرب و دستپاچه می شوم امری کاملاً طبیعی است و اصلاً به این معنی نیست که سخنرانیم خوب از آب در نخواهد آمد . هر کسی قبل از سخنرانی ممکن است مضطرب شود ؛ این در واقع نوعی آماده شدن و گوش به زنگ بودن است » . در روش او ، علاوه بر آموزش دستورات شخصی ، از روش آرمیدگی عضلانی و سایر روش های تغییر رفتار نیز استفاده می شود . به همین دلیل روش مایکنبام را جزو رویکرد تغییر رفتار شناختی به حساب می آورند . روش مایکنبام هم در مورد بزرگسالان و هم در مورد کودکان کاربردهای موفقیت آمیزی داشته است .

آموزش مصون سازی در مقابل استرس :

بخشی از روش درمانی مایکنبام که بیشتر جنبه پیشگیری دارد ، روش آموزش مصون سازی در مقابل استرس است . در این روش که به منظور ایجاد مهارت های مقابله با موقعیت های استرس زا در مددجو به کار می رود ، در واقع درمانگر به مددجو استرس تلقیح می کند . به همین منظور مددجو در معرض محرک های استرس زا مانند شوک برقی غیرقابل پیش بینی یا فیلم های وحشتناک قرار می گیرد . در ضمن تجربه این محرک ها ، مددجو مهارت های لازم برای مقابله با آنها را می آموزد . روش مقابله با استرس در چهار مرحله صورت می گیرد . مرحله اول آماده شدن برای موقعیت استرس زا است ، سپس مرحله مقابله با محرک یا موقعیت استرس زا و کنار آمدن با آن ، سپس مقابله با احساس تحریک به وسیله موقعیت استرس زا ، مرحله آخر تقویت خود ، پس از موفقیت در کنترل خویشتن در حضور محرک استرس زا است ( تورپه والسون ، 1990 ) . نواکو[11] (  1975،به نقل از سیف ،1373 ) روش آموزش مصون سازی در مقابل استرس را برای کمک به افراد در کنترل خشم خود در موقعیت هایی که سبب ایجاد خشم   می شوند با موفقیت به کار برد . آزمودنی های آزمایش نواکو مردان جوان خشمگین بودند که به سادگی تحریک و عصبانی می شدند . روش درمانی مایکنبام توسط نواکو به شرح زیر به کار برده شد : در مرحله اول ؛ یعنی آماده شدن ، به آزمودنی گفته می شد که پیش از مقابله با محرک استرس زا ، مثلاً قبل از ورود به یک مکان عمومی ، به خود بگوید ، « تصمیم دارم کاری بکنم که کنترلم را از دست ندهم ». در مرحله دوم ، یعنی مقابله با محرک یا موقعیت استرس زا ، به خود بگوید ، « می توانم بدون از دست دادن کنترلم این موقعیت را تحمل کنم . » در مرحله سوم ، یعنی مرحله مقابله با احساس تحریک شدن ، به خود بگوید ، « حتی حالا هم می توانم خودم را کنترل کنم » و در مرحله آخر ، یعنی تقویت خود ، پس از آنکه آزمودنی از پس موقعیت تحریک آمیز برآمد به خود می گوید ، « من واقعاً کار درست و خوبی کردم » ( همان منبع) .

شناخت درمانی بک

روش شناخت درمانی آرون تی بک به طور عمده برای درمان افسردگی ابداع شده است . اما وی روش خود را با مشکلات شناختی متعدد ، از جمله نوروزهای اضطرابی ، هیستری ، اختلالات وسواسی ، اختلالات روان تنی ، و  فوبی ها به کار گرفته است . نظریه شناختی بک درباره افسردگی و سایر اختلالات هیجانی حاکی از این است که افراد افسرده و افراد دارای سایر اختلالات هیجانی به افکار غلط و غیر منطقی می پردازند و این علت اصلی مشکلات آنان است . بنا به نظریه شناختی بک ، محتوای شناختی فرد افسرده ، شامل افکار منفی درباره خود ، درباره تجارب جاری یا درباره دنیا ، و درباره آینده اش است . افکار منفی درباره خود شامل باورهای مبنی بر این است که فرد دارای کمبود ، بی ارزش و ناکارآمد است . علامت عزت نفس پائین فرد از این باور که او دارای کمبود است ، ناشی می شود . مهم ترین مرحله در روش درمانی بک کمک به مراجع برای شناخت افکار غلط و تصورات ناسازگارانه موارد مشکل اوست . پس از تشخیص افکار یا تصورات غلط ، چندین روش برای اصلاح آنها و رفع مشکل درمانجو به کار بسته می شود . یکی از فنون درمانی وارسی واقعیت[12] یا فرضیه آزمایی[13] است . در این فن درمانی ، به مددجو کمک می شود تا باورها یا افکار ناراحت کننده خود را فرضیه هایی تصور کند و آنها را به طور آزمایشی بیازماید . فرض بک این است که در اکثر موارد درمانجویان متوجه خواهند شد که افکارشان غلط بوده است و پس از اصلاح این افکار غلط مشکلاتشان برطرف خواهند شد . همچنین از این راه یاد می گیرند که چگونه سایر مشکلات هیجانی خود را برطرف کنند یا از آنها جلوگیری نمایند . و این کار را از راه یادگیری اندیشه های درست درباره مسائل خواهند آموخت( سیف ، 1373 ، ص 429 )  .

درمان شناختی رفتاری همچنین در درمان اختلالات اضطرابی  مفید فایده است. بک بر این باور است که تصور خطرات قریب الوقوع در زیر بنای معتقدات مبتلایان به اضطراب وجود دارد و در صورتی که افراد بخواهند خود را از احساسات اضطرابی رها سازند باید این معتقدات تغییر داده شوند. در این روش درمانگر به مراجع کمک می کند تا افکار برانگیزاننده اضطراب را بازشناسد ، منطق زیر بنایی آنها را مشاهده کند و اعتبار آنها را به آزمون بگذارد. وقتی بیمار به تدریج به نادرست بودن افکار و باورهای خود پی می برد، انتظار می رود کمتر مستعد دیدن خطر در جایی باشد که وجود ندارد.(دادستان ، 1380).  بر اساس روش درمانی بک،  بارکویک و کاستلو (1993) درمان شناختی را برای درمان اختلالات اضطرابی مراحل ذیل را تدوین نموده اند. : 1) تشخیص اضطراب مرتبط با افکار و عقاید ،2) بحث در مورد نقش و کارکرد سببی این عقاید و باورها ، 3) کمک به مراجع در زیر سؤال بردن این افکار و زیر سؤال بردن اعتبار آنها و جستجوی مدارک بر ضد آنها ، 4) کمک به مراجع در پرورش فرض هایی جایگزین که کمتر اضطراب آور بوده و یا اساساً اضطراب انگیز نباشد، 5) آزمایش آلترناتیو ها از طریق آزمایش رفتاری ، 6) آموزش مهارت های بالا به شیوه ای که در موقعیت های واقعی به کار آیند (بارکویک و کاستلو، 1993).

اصول اساسی شناخت درمانی بک در زمینه رفتار دارای اختلال به شرح زیر است : 1) برخی حالات آسیب شناختی روانی یا از الگوهای فکری تحریف شده ناشی می شوند یا اینکه توسط این الگوها ابقا می شوند ، 2) تحریف های شناختی به پیدایش دیدگاهی غیر واقع بینانه و اغلب منفی در مورد خود ، جهان و آینده می انجامند ، 3) ممکن است شناخت های مختل فرد برای دیگران غیر منطقی به نظر برسد ، اما این شناخت ها یا دیدگاه شخصی مراجعان در مورد واقعیت همسازند ، 4) به لحاظ بالینی ، تحریف های شناختی اغلب بر اثر رویدادهای ناخوشایند زندگی شکل  می گیرند ، اما در عین حال ، قواعد یا طرحواره های مفهومی بدون انعطاف ، موجب پایدار ماندن آنها می شوند ، 5) این طرحواره ها ، زمینه ای برای سازماندهی ، طبقه بندی ، ارزشیابی و داوری در مورد تجربه های جدید و یادآوری رویدادهای گذشته فراهم می آورند . این طرحواره ها اغلب در دوران زندگی به وجود می آیند و تجارب مربوط آنها را شکل می دهند ( ماهر ، 1378  ) .

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   17 عامل موثّر در شادمانی

مفاهیم عمده شناخت درمانی بک از این قرارند :

1) افکار خودکار ( اتوماتیک ) : افکار اتوماتیک مفهوم کلیدی در رواندرمانی شناختی بک می باشد . چنین افکاری به صورت خودبه خودی ، بدون تلاش یا انتخاب رخ می دهند . افکار اتوماتیک در اختلالات روان شناختی ، اغلب تحریف شده ، افراطی و نادرند . در واقع افکار خودکار شناخت هایی حد واسط وقایع خارجی و واکنش های هیجانی فرد به آن وقایع هستند . درمانگر باید همانند معلم به بیمار کمک کند که اعتبار افکار خودکار خود را بسنجد . هدف تشویق بیمار ، دست کشیدن از افکار خودکار غلط یا مبالغه آمیز ، پس از بررسی دقیق آنهاست . بیماران اغلب خود را به خاطر بروز اشکال در چیزهایی سرزنش می کنند که به هیچ وجه تحت نظارت آنها نبوده است . در این موارد درمانگر باید کل موقعیت را با بیمار مرور کند و به او کمک کند که علت دیگری برای وقایع ناخوشایند پیدا کند و عامل دیگری را سرزنش کند . دادن توضیحات جایگزین در مورد وقایع ، روش دیگری برای تضعیف افکار خودکار غلط است    ( رفیعی ، رضاعی ، 1378 ، ص 152 ) .

مایکل فری (1999) در توصیف افکار خودآیند بیان می دارد : این افکار پدیده های گذرا هستند که جمله ها ، عبارات و یا انواع مختلف تصورات را شامل می شوند. این افکار تنها تا زمانی ادامه دارند که تفکر در هشیاری وجود دارد (محمدی، فرنام.1384 به نقل از مایکل فری ،1999).

2) طرحواره های شناختی : چگونگی تفکر افراد درباره دنیای خود و عقاید مهم خود و فرضیاتی که درباره مردم ، وقایع و محیط دارند    طرحواره های شناختی آنها را شکل می دهد . دو نوع اصلی طرحواره های شناختی عبارتند از : طرحواره های مثبت   ( انطباقی ) و طرحواره های منفی ( غیر انطباقی ) .

بک و ویشار ( 1989 ) در توصیف طرحواره ها ، به طرحواره هایی که در اوایل زندگی از طریق تجربیات شخصی و کنش متقابل با دیگران رشد می کنند ، توجه کردند . بعضی از این طرحواره ها با ضعف شناختی یا گرایش به یک ناراحتی روان شناختی وابسته هستند . برای مثال ، افرادی که افسرده هستند ممکن است طرحواره های منفی مانند « من نمی توانم هیچ چیزی را به درستی انجام دهم » ، « من نمی توانم به هیچی دست پیدا کنم » ، داشته باشند .  به این طریق ، ضعف شناختی می تواند در طرحواره های منفی یا تحریف شده دیده شود . وقتی بیمار یک طرحواره منفی را نشان می دهد ، درمانگر ممکن است متوجه یک تغییر شناختی شود . برای هر اختلال روان شناختی به ویژه اختلالات شناختی احتمالاً ظاهر می شوند . بوسیله تشخیص اختلال ، درمانگر قادر است بفهمد که چگونه مراجع اطلاعات را جمع آوری می کند و طبق این اطلاعات عمل می کند . بنابراین ، یک مراجع مضطرب ممکن است احساس خطر کند وقتی که به طرف خانه رانندگی می کند و یک مسیر مشخص را انتخاب کند ممکن است به خاطر ترافیک یا تصادفی که قبلاً دیده است ، احساس خطر کند . با مشاهده مراجع در حال توصیف این موقعیت ، درمانگر ممکن است احساس کند یک تغییر مؤثر مراجع را وادار می کند که تغییر شناختی نشان دهد . پیام های چنین تغییری ممکن است توصیف های بدنی یا چهره ای هیجانی یا استرس باشند ( شارف ، 1996 ، ص 381 ) .

فریمان [14]( 1993 ) در توضیح بیشتر طرحواره ها ، پنج عامل را ، که از نظر شدت متفاوتند و یک طرحواره را بوجود می آورند ذکر کرد . اول اینکه هر طرحواره دارای یک بخش محکم و مؤثر است که به سیستم اعتقادی مربوط است. دوم اینکه ، طرحواره ها از اینکه چقدر طول می کشد که فرد گروه مشخصی از عقاید را انتخاب کند متفاوت است . سوم ، طرحواره ها معمولاً از دیگر افراد آموخته می شوند ، و هر چه فرد مهم تر باشد ، معمولاً طرحواره ها مهم تر هستند . چهارم ، بخش شناختی دلایلی برای اینکه چگونه طرحواره شرح داده می شود و در افکار فرد نفوذ می کند ، دارد . پنجم ، طرحواره ها دارای یک بخش رفتاری هستند که مشخص می کنند چگونه فرد طبق سیستم اعتقادی عمل می کند . بنابراین ، طرحواره های شناختی دارای اجزاء عاطفی و رفتاری هستند . در توصیف    طرحواره ها ، بعضی شناخت درمانگران طرحواره ها را به صورت طبقه بندی شده سازماندهی می کنند . برای مثال بریکر[15] ، یونگ و فلانگان [16](1993 ) یک چارچوب متشکل از طرحواره ، که در اختلالات تشخیصی مشهورند ، در پنج دسته شرح داده اند . یک رویکرد متفاوت با طرحواره هایی که به ویژه مناسب مراجعانی است که دارای اختلالات شخصیتی هستند که توسط فریمان ( 1993 ) اتخاذ شده اند ، که همانند بریکر و دیگران ( 1993 ) ، بر   جنبه های رشدی طرحواره های شناختی ، تأکید کرده اند . همانند مدل رشد شناختی اریکسون ( 1950 ) ، فریمان بر شرایط اجتماعی فرد که شامل روابط با خانواده ، دوستان ، مدرسه ، و کار می باشد تأکید می کند . با استفاده از 8 مرحله رشدی اریکسون ، فریمان ، قادر به ادراک طرحواره هایی است که از بحران در مراحل متفاوت سراسر زندگی می گذرد . برای مثال ، مرحله اول اریکسون ( 1950 ) اعتماد در مقابل عدم اعتماد است . یک طرحواره اعتماد ممکن است از افکاری مانند « من می توانم به دیگران اعتماد کنم » و « مردم در اینجا برای کمک به من هستند » ناشی شود ، در حالیکه یک طرحواره عدم اعتماد ممکن است شامل افکار اتوماتیک مانند « من نمی توانم کسی را به حساب بیاورم » باشد . فریمان ، افکار اتوماتیک دیگر را که در طرحواره هایی که می توانند از دیگر مراحل هفتگانه مدل رشد روان شناختی اریکسون ناشی شوند ، توصیف کرد ( شارف ، 1996 ، ) .

 

تحریف های شناختی :

عقاید یا طرحواره های مهم یک فرد موضوع تحریف های شناختی هستند . به این خاطر که طرحواره ها اغلب از کودکی شروع می شوند ، فرایندهای فکری که طرحواره ها را حمایت می کنند ممکن است بازتاب خطاهای استدلال باشند . تحریف شناختی زمانی ظاهر می شود که پردازش اطلاعات نادرست یا غیر مؤثر باشد . بک ( 1967 ) در کار با افسردگی ، تحریفات شناختی مهمی را که می توانند مربوط به فرایند تفکر مردم افسرده باشند ، شناسایی کرد . این طرحواره ها از این قرارند :

1تفکر همه یا هیچ :  همه چیز را سفید و در غیر این صورت سیاه می بینند . هر چیز کمتر از کامل شکست بی چون و چرا است . این تفکر بر این اصل قرار دارد که همه چیز باید همانگونه که من می خواهم پیش برود و گرنه یک شکست بی چون و چرا محسوب می شود ( قراچه داغی ، 1381 ، ص 32 ) . تفکر همه یا هیچ شروع و پایه کامل گرایی است ؛ مبتلایان به این طرز تفکر از هر اشتباه و هر کار ناقصی می هراسند زیرا با جزئی ترین خطایی که از آنها سر بزند خود را یک پاک باخته و بی ارزش قلمداد می کنند ( همان منبع ) .

2- تعمیم افراطی : به دلیل ایجاد یک قاعده بر اساس تعدادی وقایع منفی ، افراد تفکر خود را از طریق تعمیم افراطی تحریف می کنند و این تجربه منفی به یک قانون تبدیل می شود که می تواند رفتار آتی را تحت تأثیر قرار دهد . ( شارف ، 1996 ، ص 383 ) و این شکست ها را با کلماتی مانند « هرگز » و « همیشه » توصیف می کنند . در این نوع مطلق انگاری غلط ، فرد بی دلیل ، از لغات قطعی مانند «هیچ وقت» ،«همیشه»، «همه» و «هر چیز» استفاده  می کنند (محمدی و فرنام ، 1384  به نقل از مایکل فری ،1999).

3– فیلتر ذهنی : تحت تأثیر یک حادثه منفی همه واقعیت ها را تار می بیند . به جزئی از یک حادثه منفی توجه         می کند و بقیه را فراموش می کند . شبیه چکیدن یک قطره جوهر که بشکه آبی را کدر می کند ( قراچه داغی ، 1381 ) .

4- بی توجهی به امر مثبت : با بی ارزش شمردن تجربه های مثبت ، اصرار بر مهم نبودن آنها دارد . کارهای خوب خود را بی اهمیت می خواند ، می گوید که هر کسی می تواند کار را انجام دهد . بی توجهی به امر مثبت شادی زندگی را می گیرد و فرد را به احساس ناشایسته بودن سوق می دهد ( قراچه داغی ، 1381 ، ص 33 ) .

5- نتیجه گیری شتابزده : فرد بدون آنکه زمینه محکمی داشته باشد نتیجه گیری شتابزده می کند . این حالت به دو شیوه اتفاق می اقتد.  الف : ذهن خوانی ، بدون بررسی کافی نتیجه می گیرد که کسی در برخورد با شما واکنش منفی نشان می دهد . ب : پیشگویی ، پیش بینی می کند که اوضاع برخلاف میل او در جریان خواهد بود . بدون هرگونه بررسی می گوید « آبرویم خواهد رفت ؛ از عهده انجام این کار بر نخواهم آمد » و اگر افسرده باشد ممکن است به خود بگوید « هرگز بهبودی نخواهم یافت » ( قراچه داغی ، 1381 ، ص 33 ) .

6- درشت نمایی، کوچک نمایی : گاهی تحریف های شناختی ممکن است به این شکل ظاهر شوند که افراد نواقص را بزرگ می کنند و درباره اهمیت مسائل و شدت اشتباهات خود مبالغه می کنند و برعکس نکات مثبت را کم اهمیت جلوه می دهند . این طرز فکر باعث احساس حقارت و افسردگی می شود ( شارف ، 1996 ، ص 383 )

7- استدلال احساسی : فرد احساس را عین واقعیت می بیند ، مثلاً « چون احساس می کنم که آدم بدی هستم ، پس حتماً بد هستم » . این قبیل استدلال ها گمراه کننده اند . زیرا احساس ، منعکس کننده افکار و باورهاست ، اگر این احساسات مخدوش و تحریف شده باشند ، کمترین اعتباری ندارند . استلال احساسی در انواع افسردگی ها دیده      می شود . در اینجا چون فرد همه چیز را منفی می بیند ، یقین می کند که همه چیز منفی است و به خود زحمت امتحان کردن نمی دهد ( قراچه داغی ، 1370 ، ص 55 ) .

8- باید ها : فرد انتظار دارد اوضاع آنطور که او می خواهد و انتظار دارد ، باشد . آن دسته از عبارت های « باید » دار که بر ضد خود فرد به کار برده می شود ، به احساس تقصیر و نومیدی منجر می شوند اما همین باورها ، اگر متوجه سایرین و یا جهان به طور کلی شود منجر به خشم و دلسردی می گردد . خیلی ها می خواهند با « باید» ها و  « نباید»ها  به  خود انگیزه بدهند در حالیکه این « باید » ها و « نباید » ها  بی تأثیر است ، چون تولید تمرد می کنند و اشخاص تشویق می شوند که درست برعکس آنرا انجام دهند ( قراچه داغی ، 1381 ، ص 34 ) .

9- برچسب زدن : بر چسب زدن شکل حاد تفکر همه یا هیچ است ، به جای اینکه فرد بگوید اشتباه کردم ، به خود برچسب منفی می زند : « من بازنده هستم » . گاه نیز اشخاص به خود برچسب « احمق » یا « شکست خورده » می زنند. برچسب زدن غیر منطقی است ، چون فرد با کاری که می کند متفاوت است . انسان وجود خارجی دارد اما « بازنده » و « احمق » به این شکل وجود ندارد . این برچسب ها تجربه های غیر مفیدی هستند که به خشم ، اضطراب ، دلسردی و کمی عزت نفس منجر می شوند . گاه برچسب متوجه دیگران است . وقتی کسی در مخالفت با نظر فرد حرفی       می زند ، ممکن است او را یک متکبر بنامد . بعد احساس می کند مشکل به جای رفتار یا اندیشه بر سر « شخصیت » یا « جوهر و ذات » اوست . در نتیجه او را به کلی بد قلمداد می کند و در این شرایط فضای مناسبی برای ارتباط سازنده ایجاد نمی شود ( قراچه داغی ، 1381 ، ص 35 ) .

10- شخصی سازی و سرزنش : بدون هر گونه دلیل و منطق حوادث ناخوشایندی را به خود نسبت می دهد . بی دلیل نتیجه می گیرد اتفاق ناگواری که پیش آمده ، بی آنکه به او ربطی داشته باشد ناشی از بی لیاقتی خود اوست . شخصی سازی منجر به احساس گناه ، خجالت و ناشایسته بودن می شود . بعضی ها هم عکس این کار را انجام می دهند و سایرین و یا شرایط را علت مسائل خود تلقی می کنند و توجه ندارند که ممکن است خود در ایجاد گرفتاری سهمی داشته باشند ( قراچه داغی ، 1381 ، ص 35 ) .

اهداف درمان

مهم ترین هدف شناخت درمانی بر طرف کردن سوگیری ها و تحریف های شناختی است . تحریف های شناختی بیمار مورد چالش قرار می گیرد ، سنجیده می شود و در مورد آن بحث می شود تا اینکه احساسات ، رفتارها و تفکر مثبت تری به دنبال داشته باشد . در ایجاد اهداف شناخت درمانگران بر خاص بودن ، هدف های اضطراری و کار گروهی با مراجعان تأکید می کنند . این هدف ممکن است بخش های عاطفی ، رفتاری و شناختی داشته باشد( شارف ، 1996 ، ص 384 ) .

ارزیابی در شناخت درمانی

توجه دقیق به ارزیابی و شناخت مشکلات مراجع ، هم در آغاز درمان و هم در کل فرایند جلب می شود درمانگر ممکن است به طور واضح مشکلات مراجع را درک و تشخیص دهد . همانطور که ارزیابی ادامه می یابد ، تمرکز فقط بر افکار و احساسات و رفتارهای خاص مراجع نیست ، بلکه همچنین بر کارآیی فنون درمانی که این افکار و احساسات را تحت تأثیر قرار می دهند ، تأکید می شود . فنون ارزیابی که شناخت درمانگران مورد استفاده قرار      می دهند عبارتند از : مصاحبه با مراجع ، کنترل خود ، نمونه گیری فکر ارزیابی عقاید و فرضیات و پرسشنامه های خودسنجی است . در مصاحبه ، تاریخچه رشدی ، تجربیات تلخ گذشته ، تاریخچه پزشکی و روان پزشکی و اهداف مراجع ، ارزیابی می شود . منظور از خودکنترلی در اینجا بیشتر ثبت افکار اتوماتیک است که گاهی صفحه افکار خوانده می شود . در ثبت افکار ناکارآمد مراجع ابتدا افکار موقعیت را شرح می دهد ، سپس یک هیجان را ارزیابی می کند و سپس افکار اتوماتیک را ثبت می کند . ثبت افکار روشی است برای بدست آوردن نمونه ای از الگوهای شناختی فرد . از طریق پرسشنامه ها نیز مقداری از این طرحواره ها و تحریف های شناختی مشخص می شوند که درمانگر ، در درمان به آنها توجه می کند ( شارف ، 1996 ، ص 6 و 385 ) .

 

روش اجرای جلسات درمان شناختی[17]

شناخت درمانی ، از نظریه های دیگر سازمان یافته تر است . در جلسات اول باید در مورد ارزیابی مشکل ، رشد رابطه همکارانه مشترک و مفهوم سازی صحبت شود . شیوه کلی درمان ، مشابه شناخت درمانی بک است . مراجعان معمولاً به طور هفتگی به مدت 6 جلسه ملاقات می شوند. بر این اساس افکار منفی مراجعان به عنوان فرضیه تلقی  می شوند و بیمار و درمانگر سعی می کنند با هم شواهدی در تأیید فرضیه و یا مفید بودن آن گرد آوری نمایند . درمانگر به جای آنکه در برابر همه افکار منفی مراجعان پاسخ هایی فراهم آورد سؤالهایی از آنها می کند . هدف از طرح این سؤالها و تکالیف این است که بیمار خود بتواند پاسخهایی برای مسائل خود بیابد و آنها را مورد ارزیابی قرار دهد.  جلسات درمانی کاملاً ساختار دار است هر جلسه با یک دستور آغاز می گردد در آن دستور کار مسائلی که در جلسه باید مطرح گردند،  مشخص می شوند . مراجعان و درمانگر درباره محتوای دستور کار به توافق  می رسند . دستور کار، همیشه شامل مروری بر تکلیف جلسه قبل و نیز یک دو مسأله اختصاصی می گردد که به عنوان کانون اصلی جلسه مطرح می گردند . در طی جلسه جهت متقابل درمانگر از پسخوراندهای زیادی بهره می جوید. از آنجا که در هر جلسه ممکن است موضوعات زیاد و پاسخ به افکار منفی مطرح گردند باید توجه شود که حتماً نکات مهمی که مطرح می گردند به خاطر سپرده شوند بدین منظور از فن « نوشتن هر پاسخی که در برابر افکار بیمار مطرح می شوند » استفاده می شود.

 

تشخیص افکار منفی

به منظور ارزیابی شناختی مراجع و تشخیص افکار منفی تکنیک های زیر به کار می آیند:

کشف هدایت شده : گاهی گفتگوی سقراطی هم خوانده می شود و به مراجع کمک می کند فرضیات و عقاید ناسازگارانه خود را تغییر دهد . درمانگر ، مراجع را راهنمایی می کند تا راه های جدیدی برای تفکر پیدا کند و بوسیله پرسیدن یک سری سؤال که از اطلاعات موجود برای به چالش کشیدن عقاید استفاده می کند ، عمل می کند .

تکنیک سه سؤال : شکل دیگر گفتگوی سقراطی ، تکنیک سه سؤال است که عبارت از یک سری سه سؤالی است که به منظور کمک به مراجعان برای تجدید نظر در تفکر منفی شان طراحی شده است . هر سؤال راهی برای بررسی بیشتر در عقاید منفی و تفکر عینی تر نشان می دهد :

  • چه دلیلی برای این عقیده وجود دارد ؟
  • فرد دیگری چگونه موقعیت شما را تعبیر می کند ؟
  • اگر تعبیر آن فرد درست باشد ، چه دلیلی دارد ؟

مشخص کردن افکار خودکار ( اتوماتیک ) : یک مداخله درمانی اولیه مهم درخواست از مراجع برای بحث و ثبت افکار منفی است . مشخص کردن افکار و ذکر آنها در اولین جلسه می تواند برای کار در جلسات آتی مفید باشد .

عده ای زیاد از مراجعان به آسانی می توانند از همان آغاز درمان ، افکار منفی خود را تشخیص دهند. اما عده ی دیگر نیاز به آموزش دارند تا بتوانند به اطمینان افکار اصلی مربوط به اضطراب خود را تشخیص دهند . برا ی کمک به مراجعان در تشخیص افکار خود آیند منفی چندین تکنیک دیگر وجود دارد که متداولترین آنها در این جلسات به شرح ذیل به کار خواهند آمد:

 

  • بحث درباره تجربه هیجانی اخیر :

 از مراجعان خواسته می شود که رویداد یا موقعیت اخیر مربوط به اضطراب را که از آن خاطره روشنی دارند یادآوری کنند . این رویداد به تفصیل شرح داده می شود و درمانگر با طرح سؤالهایی ، افکار مربوط به شروع و تداوم واکنش هیجانی را بر می انگیزاند . نمونه ای از این سؤالها بدین قرار است: « درست در همان موقع چه چیزی به ذهنتان رسید ؟» ،  « آیا در آن لحظه تصویری در ذهنتان بود ؟» .

درمانگر وقتی که دریافت های شناختی مربوط به اضطراب را فهرست بندی می کند باید به مراجعان کمک کند تا بتوانند پیوندهایی را بین احساسهایی خاص و یا گروهی از احساس ها وتعبیرهای خاص  کشف کند . بدین منظور ، می توان فهرست همه ی احساس هایی را که مراجعان در یک جلسه ی امتحان تجربه  می کنند و نیز فهرست افکار منفی را که در هنگام اضطراب به ذهن می آیند ، تهیه کرد. نمونه هایی از روابط اختصاصی بین احساس ها و افکار در جدول ( 1 )  آمده است.

 

احساس اندیشه (تعبیر)
دلواپسی مبادا در امتحان نمره خوب نگیرم
لرزش بدن کنترلی بر اوضاع نخواهم داشت
نگرانی امتحان مشکل خواهد بود
تپش قلب نکند مطالب را خوب دوره نکرده باشم و سؤالات نا آشنا باشند

 

                                    جدول 1 . نمونه هایی از روابط اختصاصی بین احساس ها و افکار

 

  • استفاده از تجسم یا ایفای نقش برای تجدید یک تجربه هیجانی :

در این فن از مراجعان خواسته می شود تجربه امتحانی خود را با جزئیات هر چه تمامتر با  استفاده از تجسم ،تجدید نمایند. دستوالعمل برای احیای یک تجربه هیجانی با استفاده از تجسم می تواند به شکل زیر باشد:

« برای کمک به شما ابتدا می خواهیم درباره تصاویر روشن ، کمی تمرین کنیم : یک گل سرخ را تصور کنید ، آیا می توانید گلبرگ های گل سرخ را ببینید؟ چه رنگی هستند؟ آیا قطره شبنمی بر روی گلبرگ ها می بینید؟ …..»        « حالا دیگر درباره تصاویر روشن تمرین کردید . از شما می خواهم خود را در موقعیت جلسه امتحان تصور کنید . در همان ابتدا هر چه را می بینید  برایم شرح دهید. آرام آرام صحنه را به جلو ببرید……  چه احساسی دارید و در ذهنتان چه می گذرد. حالا چه می بینید؟ ».

 

چالش کلامی با افکار خودآیند

تکلیف : بیشتر کار در شناخت درمانی ، بین جلسات اتفاق می افتد . تکالیف خاصی برای کمک به مراجع ، جمع آوری اطلاعات ، سنجش و ارزیابی تغییرات شناخت و رفتار ، و کار بر روی اطلاعاتی است که در جلسات قبلی جریان داشته است ، می باشد ( فریمان و دیگران ، 1990 ) . اگر مراجع تکلیف را انجام ندهد ، می تواند در ارزیابی مشکلات در رابطه بین مراجع و درمانگر یا مشکلات در تعیین تکالیفی که ممکن است نشان دهنده عدم وضوح یا مشکلات دیگر باشد ، مهم باشد . معمولاً تعیین تکلیف در هر جلسه بحث می شود و به صورت تازه ای اجرا می شود.

برای آنکه بتوانیم به مراجعان کمک کنیم تا افکار خودآیند منفی خود را ارزیابی کنند و افکار واقع بینانه تری را جایگزین آنها کنند ، از یک سلسله سؤالات استفاده می شود . درمانگر و مراجعان با هم همکاری می کنند تا بتوانند پاسخهای منطقی به افکار خود آیند را پیدا کنند . در بین جلسات مراجعان می کوشند تا مهارت هایی را که              فرا گرفته اند ، به کار گیرند این کار با استفاده از ثبت افکار خودآیند و چالش با آنها صورت می گیرد.  یک راه مناسب ، ثبت افکار در برگه یادداشت (جدول2) افکار ناکارآمد است.

 

موقعیت

توضیح دهید : یک تجربه امتحانی که منجر به هیجانهای ناخوشایند    می شود.

هیجان (ها)

1- مشخص کنید : دلتنگی ،اضطراب ، نگرانی

2- میزان هیجان را درجه  بندی  کنید . 100- 1

افکار خود آیند

1- افکار مقدم بر هیجان ها را بنویسید.

2- اعتقاد خود به این افکار را درجه بندی کنید. 100-1 درصد

پاسخ منطقی

1- پاسخ منطقی به افکار را بنویسید.

2- اعتقاد به پاسخ منطقی را درجه بندی کنید.100- 1 درصد

نتیجه

1- اعتقاد خود به افکار خودآیند را مجددا درجه بندی کنید. 100-1 درصد

2- هیجانهای بعدی را مشخص و درجه بندی کنید. 100- 1

کارهای دیگر
 

 

         

جدول (2) یادداشت افکار خودآیند

 

برخی از سؤالها که مخصوصاً در بررسی و آزمون واقعیت افکار خود آیند منفی مفید هستند ، عبارتند از:

  • «چه شواهدی در تأیید این فکر وجود دارد؟» « آیا به طریق دیگر می توان به موقعیت نگاه کرد؟»
  • «موقعیت را فرد دیگر چگونه می نگرد؟»
  • «آیا قضاوت های شما براساس احساستان صورت می گیرد یا بر اساس آنچه انجام داده اید؟»
  • « آیا برای خودتان معیارهای غیر واقع بینانه و دست نیافتنی وضع کرده اید؟»
  • « آیا براساس معیارهای همه یا هیچ می اندیشید؟»
  • «اگر چیزی که از آن می ترسید ، اتفاق بیفتد چه می شود؟»
  • «آیا احتمال وقوع رویداد یا اتفاقی ناگوار را در جلسه بیش از حد واقعی برآورد می کنید؟

[1]. Perceived self- efficacy                                                     2. endrophins

[3]. Self – instructional training 2. Inoculation Techniques

  1. Dennis turk 4. Genest
  2. Ruay 6. Roy cameron

[9]. Self – Instruction

[10]. Relapse

[11]. Novaco

[12]. Reality checking

[13]. Hyphothesis testing

[14]. Freeman                                                 2.Breaker                                                      3. Flanegan

 

 

[17]– پروتکل درمانی دو روش شناختی و آرام سازی عضلانی کاربردی از رفتار درمانی شناختی هاوتون و دیگران (1989) ترجمه قاسم زاده(1383)اقتباس شده است.